ساراسارا، تا این لحظه: 17 سال و 5 روز سن داره

سارا عزيز مامان و بابا

آش نذري

پنج شنبه بعداز ظهر تقريباً‌ ساعت 4 بعداز ظهر رفتيم خانه ماماني تا براي افطار آش رشته بپذيم آخه بابا نذر داشته بايد مي پختيم ماماني هم مي خواست بپذه براي همين هر دو رو يكي كرديم و خانه ماماني اونو پختيم ماماني ديگ آش و برد توي حياط و روي گاز گذاشت و شروع كرد به پختن سبزي و بعدهم حبوبات و ريخت و شما خانوم خانوما هم داشتي توي حياط بازي مي كردي ، خلاصه نوبت رسيد به رشته ريختن من هم رشته ها رو آوردم تا با ماماني بريزيم توي آش حدود 10 بسته رشته بود من و ماماني كه داشته اين رشته ها رو مي ريختيم شما اومدي و گفتي مامان من هم ميشه كمك كنم . ماماني هم گفت بهش بده بريزه شما خودتون از توي جعبه رشته يك مشت رشته بر داشتي و رفتي پاي ديگ آش و مرتب صلوات...
21 مرداد 1391

كتري

      كتر ي آب جوشم                همش دارم مي جوشم                                     وقتي كه داغ داغم                                           ...
15 مرداد 1391

افطاري

  سلام سارا جون امروز كه يكشنبه 1391/05/15 مي باشد من  شما را از ساعت 10 صبح تنها گذاشته ام و رفته ا سر كار احتمالاً‌ تا ساعت 12 شب هم نيام خونه آخه امروز موسسه (سركار مامان) افطاري مي ده و بايد باشم و كارها رو روبراه كنم ببخشيد كه پيشت نيستم ولي خاله مريم و بچه ها اومدن كه شما تنها نباشي با ندا خانم حسابي بازي كن عزيز دلم حالا اگه امكان داشته باشه عكس هاي افطار رو برات مي ذارم تا بعدا آنها رو ببيني راستي يه چيزي خبر خوش امروز به بابا از بيمارستان بهمن زنگ زدن و گفتند كه فردا ساعت 11 صبح بياد قسمت كارگزيني دعا كن مامان كه بابا بره سركار من و تو هم ديگه خيالمون راحت بشه  
15 مرداد 1391

مسابقه لبخند یک فرشته

سلام این عکس بدو تولد سارا خانوم که در حال خندین در خواب است ببینید چقدر ناز خوابیده  البته فقط این عکس در مسابقه شرکت داده می شود.   این هم یک عکس دیگه از 5 ماهگی سارا خانوم که باز هم در حال خندیدن در خواب است ...
27 تير 1391

سارا در مدرسه راهنمايي

يكروز مامان به مدرسه راهنمايي براي عكاسي رفته بود تا عكس هاي دسته جمعي از كلاسهاي سوم راهنايي براي يادگاري بندازه بعدش هم سارا خانوم عكس هايي توي اون مدرسه انداخت ديدن آنها ضرري نداره به نظر من مادر زيباست   ...
26 تير 1391

سارا در آتليه مامان

  بازهم يكسري از عكس هاي سارا خانوم در آتليه مامان     واي عزيز دلم چقدر نازي     الهي قربونت برم عزيزم   عزيز دلم آخه با اون لباس راحتي توي خانه اومدي آتليه عكس زيبا بندازي ؟ الهي قربونت برم         ...
26 تير 1391

پارک ارم

یک شب خاله نرگس اومده بود خانه ما البته با سعید و وحید خلاصه یکدفعه تصمیم گرفتیم که بریم پارک ارم و راه افتادیم و رفتیم البته شام نخورده بچه ها گفتند وقی برگشتیم شام می خوریم به سمت پارک ارم راه افتادیم و تو راه خیلی بهمون خوش گذشت.خلاصه رفتیم لونا پارک 2 خوب بود خلوت و هوا هم بد نبود.   شروع کردیم به بازی و رفتیم سارا رو سوار هواپیما کردیم اونم خیلی دوست داشت می گفت با سعید می خوام برم سعید هم اونو برد و سوار هواپیما کرد. بازی تمام شد و اومدن پایین و وحید رفت و دست سارا گرفت تا برن استخر توپ آخه سارا هی می گفت بریم استخر توپ خیلی دوست داره           بعدش وحید جان سار...
25 تير 1391